گریه
دیشب خدابااشک های من گریست،بادستان خودش صورت
خیسم رانوازش کرد،وقتی اوراخواندم به چشم خودم دیدمش
که مرادرآغوش گرفت وگفت:وقتی گریه میکنی چشمانت را
بی انتهادوست دارم...

درهمین حوالی هستندکسانی که تادیروز می گفتند:بدون تونفس
هم نمی توانم بکشم اماامروزدرآغوش دیگری نفس نفس میزنند...
امروزخم شدم ودرگوش نوزادی که مرده به دنیاآمده بودآهسته
گفتم:بخواب که چیزی راازدست نداده ای...
+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 17:20 توسط roghayeh
|
